قلم رنجه (1)/ بهاء الدین خرمشاهی

دسته: یادداشت منتشر شده در 07 آبان 1395
نوشته شده توسط Super User بازدید: 161

این نوشته را با نام خدا و استمداد از توفیق او آغاز مى‏کنم. امروز جمعه اول آبان‏ماه ۱۳۸۸ است. سلسله‏ جنبان این سلسله مقالات، دوست دانشمند دیرینم جناب على دهباشى است، که اگر امتحان کرده باشید، نفوذ کلام ناخودآگاهى دارد. او با آنکه از هیچ جا حقوق نمى‏گیرد، بر گردن بسیارى از اصحاب قلم و هنر و فرهنگ «حقوق» فراموشى‏ناپذیر دارد. قهرمان تدوین جشن‏‌نامه و یادنامه است.

با مجموعه‏اى از بهترین مقالات، از برجسته‏ ترین فرهیختگان امروز، یادگارنامه‏اى براى این دوستدار دعاگو، در دو مجلد مفصّل به نام شاخه‏هاى شوق، تدوین کرده که آقاى مهندس بهرام فیاضى آن را به وجه احسن از سوى انتشارات قطره در سال ۱۳۸۷ منتشر ساخته است. در اینجا سپاس قلبى خود را از این دو بزرگوار و دوست دانشورم جناب محمد گلبن و دوست فرزانه دیگرم دکتر عبدالمنان خجندى که در معرفى و ارزیابى آن در همین نشریه بخارا «قلم رنجه» فرموده‏اند عرضه مى‏دارم.

 

سابقه ارادت و دوستى من با آقاى دهباشى به حدود سى سال پیش مى‏رسد. سپس که سردبیر کِلک شد به گمانم چیزهایى از همین قلم و قماش در آنجا به طبع رسانده باشد. سپس‏تر کِلک به راه دیگر و نوگرایى رفت و ایشان به جمع و تدوین همین نشریه که در دست دارید پرداخت. از این بابت یک دوبیتى دوستانه براى ایشان سروده بودم، از این قرار :

چو کِلک راه دگر رفت و نوگرا گردید

على دهباشى عازم بخارا شد

تمام اهل قلم نیز از پى‏اش رفتند

بدین مناسبت ارگان بى بخارا شد

از زمان سرودن و طبع روایت اول این قطعه بیش از ده سال مى‏گذرد. نشان به آن نشانى که بعضى از اعزه دوستان و اصحاب کِلک، گویى قبول نداشتند که طنز از موارد عفو است، از این رو اعتراض‏هایى به دهباشى عزیز که هیچ گناهى نداشت، و آماج این شوخى قلمى واقع شده بود، روا داشتند که روا نبود. از سوى دیگر به کِلک کوچکترین خدشه‏اى از خدنگ این طنز وارد نشده بود. در اینجا بود که پى بردم که صبورى و سعه صدر از صفات اصلى آقاى دهباشى است، که تازه سه چهار رباعى تحت عنوان «سر به سر با دهباشى» هم سروده و در یکى از مجموعه مقالاتم چاپ کرده‏ام. بنده اصرارى براى تکرار سیّئات خود ندارم، اما مى‏دانم که عده قریب به اتفاق خوانندگان کنجکاو شده‏اند که آن سربه‏سرگذاریها چه بوده است؟ بنده به جان شما، «زیان کسان از پى سود خویش» نمى‏جویم. بارى معلوم شد که اصرار بیشتر از این نمى‏شود، پس از آن چهار رباعى دو تاى آخرش را که همه در کتاب چشم‏ها را باید شست، و شاید هم شماره‏اى از شماره‏هاى پیشین بخارا چاپ شده است، در اینجا مى‏آورم:

دعوت چو نمود هم شما را – ما را

تیر سخنش شد آشکارا کارا

با سر به سویش دویده نادانستم‏

آید به سرم از این بخارا خارا

گفتم به رفیق خویش در بوک شاپى‏

تا چند پى نسخه‏اى از توپ کاپى‏

پاچند کسان دانه و چاپند جهان‏

اما تو هنوز جزوه‏ها مى‏چاپى‏

تاریخ این زبان درازى‏هاى ناشى از کوتاهى عقل شهریور ۱۳۷۹ است. از اهل طنز، به‏ویژه دوستداران بخارا و سردبیرش، انتظار مى‏رود یاوه‏گویى‏هاى مرا، با یاوه‏گویى‏هاى بهترى پاسخ دهند، تا به قول معروف نقایص آن تکمیل شود.

 اما چه شد که بنده پرنویس بازنشسته، راضى شدم که گرفتار «سلسله موى دوست حلقه دام بلاست» بشوم. آغاز داستان به همین آسانى بود که در حدود دو هفته پیش آقاى دهباشى ناپرهیزى کرده و به من افتخار دادند و به منزل ما «قدم رنجه» کردند. به پیشنهاد ایشان «قلم رنجه» از همینجا آغاز شد. گفتند چهار نفر از اهل قلم در بخارا سلسله‏نویسى مى‏کنند و چهار ستون را اداره مى‏کنند، تو هم «ستون پنجم» شو. نازِ بیجا نکردم و پذیرفتم. سپس درباره اسم این مقالات بحث کردیم، من «قلم رنجه» را که  سوءسابقه‏اى داشت، پیشنهاد کردم که با حُسن استقبال ایشان مواجه شد.

اما باید توضیحى درباره این عنوان بدهم. بنده در حدود بیست سال پیش در پایان پیشگفتار بر چاپ سوم حافظ نامه، چنین آورده‏ام: «در اینجا سخن را با تشکّر از صاحبدلانى که “قلم رنجه” فرموده‏اند و یادداشت‏هاى ارجمندى براى درج در مستدرک در اختیار نویسنده نهاده‏اند… به پایان مى‏برم…» تهران، خردادماه ۱۳۶۸. از سوى دیگر پنج – شش سال پیش، یا قدرى پیشتر، یکى از فضلاى برجسته معاصر، در یکى از روزنامه‏هاى صبح تهران، ستونى با همین نام باز کردند که نه هر روزه، بل گهگاه در ذیل این عنوان مطالب ارزشمندى «به لفظ اندک و معناى بسیار» مى‏نوشتند، و به گمانم هنوز هم بعید نیست که بنویسند.

حال اگر شما به جاى من بودید چه کار مى‏کردید؟ مخصوصاً با توجه به اینکه ایشان هیچ اشاره‏اى به سابقه کاربرد آن نکرده‏اند. گویا آن نوشته بنده را در پیشگفتار چاپ سوم حافظ نامه خوانده‏اند، و سپس فراموش کرده‏اند، و بعدها، یعنى بعد از ۱۰ – ۱۴ سال، ناخودآگاه آن ترکیب را براى سلسله مقالات خود برگرفته‏اند. یک احتمال، با درصد پایین هم وجود دارد و آن اینکه آن دوست نویسنده، توارداً به صرافت این ترکیب افتاده باشد.

شاید این‏همه توضیح لازم نباشد، ولى این جزو وسواس‏هاى نگارنده است که هر  چیز را حتى اگر ممکن باشد یک لطیفه یا پیامک، یا واژه نوساخته و اصطلاح را با ذکر سندى یاد مى‏کند. مثلاً همواره در بحث از معادل‏هاى خوب، در جمع دوستان، هنگام اقتضاى بحث و وقت، مى‏گفتم: «همه‏پرسى» را در معناى رفراندوم، جناب داریوش آشورى پیش‏نهاده است. یا همین طور «روادارى» را در برابر تولرانس / تالرنس. تا اینکه خود آقاى آشورى در یک نوبت که ذکر خیر واژگان نوساخته و ذوق سلیم ایشان در این باره مى‏رفت، براى بنده و جمع دوستان توضیح دادند که اول بار در بیش از شصت سال پیش شادروان سلیمان حییم واژه «روادارى» را در برابر آن کلمه انگلیسى در فرهنگش به کار برده است. البته حییم هم از آنجا که ادیب و ادب‏پژوه و شاعر و شعردان و شعرخوان بوده آن را از کاربرد «فعلى»اش که هم در «مثنوى» مولوى و هم «گلستان» و «بوستان» سعدى سابقه دارد، برگرفته و با اندک تغییر، به صورت دستورمند، به این شکل عرضه داشته است. سعدى گفته است: به نیم بیضه که سلطان ستم روا دارد / زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ (گلستان).

نرم‏افزار درج ۳ هم یک مورد کاربرد «روادارى» به صورت فعل = تو روا مى‏دارى، از سلمان ساوجى نقل کرده است. البته باز هم مطمئن نمى‏توان شد که در ادب کهن، «روادارى» به صورت حاصل مصدر، همان‏گونه که سلیمان حییم به کار برده، به کار نرفته باشد.

بارى، آقاى دهباشى مرا تشویق مى‏کردند که خوب است این مقالات قلم رنجه، چند موضوعى و متنوع باشد، بنده هم از خدا خواسته استقبال کردم. حاصل آنکه در این نوشته‏ها انتظار اینکه حتى یک مقاله را به یک موضوع اختصاص بدهم نداشته باشید. در همین شماره اول استعداد پراکنده‏گویى و پاشان‏نویسى مرا ملاحظه مى‏کنید. ایشان نمونه‏اى از عناوین موضوعاتى را که قرار است درباره آنها و نظایر آنها بنویسم یادداشت کردند، که عیناً یا با اندکى ویرایش مى‏آورم:

۱. درباره نشریه الفبا که شادروان دکتر غلامحسین ساعدى در سال ۱۳۵۲ تأسیس کرد، و چون وزارت فرهنگ و هنر آن زمان و اداره نگارش معروفش به ایشان اجازه نشریه نمى‏داد، آن را با نام کتاب الفبا، به صورت کتاب ادوارى یا نشریه گاهگاهى / گاهنامه تدوین مى‏کرد که از سوى مؤسسه انتشارات امیرکبیر منتشر مى‏شد، و کامران فانى و من جزو یاران و همکاران اصلى آن بودیم.

۲. نمونه‏هایى از «کژتابى‏هاى زبان» که آن را گزاره به گزاره و مقاله به مقاله جمعاً تا سى مقاله نوشته‏ام که سپس به صورت کتاب منتشر شده است.

۳. چند تا از «کوتاهه»ها. کوتاهه را براى کلمات کوتاه، و اگر ممکن باشد پرمعنى و خوش معنى انتخاب کرده‏ام و رفته رفته در چند سال اخیر، احتمالاً به ۴۰۰ تا ۵۰۰ جمله یا پاراگراف بالغ شده است.

۴. آرزوى سلامت و ذکر خیر دانش و اخلاق پنج تن از استادانم که بحمدالله حیات طیّبه آنان ادامه دارد که عبارتند از دکتر مهدى محقق، و همسر فرزانه‏شان بانو دکتر نوشافرین انصارى، جناب ایرج افشار، و مهربانوى بزرگ کتابدارى ایران در چهل سال اخیر، سرکار خانم پوراندخت سلطانى. همچنین دکتر سیف‏الدین نجم‏آبادى، که همه این استادان، استاد آقاى کامران فانى هم بوده‏اند. و استاد دیگرم آقاى دکتر عبدالحسین ابراهیمى دینانى، که در معیّت آقاى سیامک عاقلى و فرزند ارشدم هاتف، در محضر ایشان طرح مشکلات و اشکالات فلسفى مى‏کنیم و ایشان شرح و مشکل‏گشایى مى‏کنند. این بحث همراه با ذکر خیرى از بیش از ده استاد دیگر که به رحمت الهى رفته‏اند و به رضوان و رستگارى پیوسته‏اند، خواهد بود.

۵. معرفى دفتر تلفن جدیدم که بیش از چهار هزار اسم دارد (شبیه دفتر تلفن آقاى دهباشى) و دفتر جدید که اسامى را از دفتر فرسوده قدیم به آن منتقل مى‏کنم، به همت دوست دانشمندم آقاى مسعود کریمى، مدیر نشر ناهید و از همیاران نشر نیلوفر و «دوستان» است که این عزیزان بیش از بیست کتاب از آثار مرا، از جمله ترجمه قرآن کریم در چهار قطع، منتشر کرده‏اند. دفتر پر برگ جدید که صحافى محکمى هم دارد در دست تحریر و تکمیل است. و بیان فرق آن با دفترهاى دیگر، و نقل زندگینامه شادروان استاد سید جلال‏الدین آشتیانى – به عنوان نمونه اعلى‏ – از آن دفتر.

۶. سفرگریزى بیمارگونه بنده، و دلایلش و از دست دادن دهها بورس و فرصت مطالعاتى و شعر و سخن‏هایى در این باب.

۷. دعوت شدنم اخیراً (در بیستم مهرماه ۱۳۸۸) به شیراز و انتخاب شدنم از سوى مرکز حافظشناسى و ستاد برگزارى یاد روز حافظ، براى دریافت نشان درجه یک علمى حافظ پژوهى. و سپس شعرى که در این باب گفته‏ام، و دو غزل قدیمى‏ام درباره حافظ. یا اگر در میان کاغذجاتم پیدا کنم شعرى که در حدود یک دهه پیش به مناسبت انتخاب شدنم به عنوان نخستین شهروند افتخارى شیراز، سروده‏ام و فعلاً فقط مطلع آن را به یاد دارم: خبر رسید که من شهروند شیرازم / سزاست ساز سرورى کنم سراندازم.

۸. فرهنگ – دانشنامه انگلیسى – فارسى‏اى که هفت سال تمام بر سر آن کار کرده‏ام و به نیمه رسیده و حروفنگارى و نمونه‏خوانى شده و نمونه سفید و فلاپى سه هزار صفحه از آن موجود است، چه شد و چه خواهد شد؟

۹. کتابیارى، و اهمیت آن در نشر و معرفى کتاب‏هاى جدیدالانتشار.

۱۰. همچنان یادى از بزرگان، به‏ویژه استاد علاّمه، حضرت آقاى دکتر مهدوى دامغانى، که سایه‏اش سالیان سال بر سر فرهنگ ما گسترده باد.

۱۱. عکس احتمالاً منحصر به فرد از میرزا غلامرضا خطاط شگفتى‏آفرین، همراه با نوشته‏اى در معرفى او.

۱۲. درباره رونمایى یا چهره‏گشایى کتاب، رسمى که اخیراً در ایران رواج و رونق پیدا کرده است.

۱۳. معرفى کتاب‏هاى جدیدالانتشار چه از خودم، چه از دیگران.

۱۴. نقل بعضى از شعرهایم، با بیان شأن نزول آنها – اگر داشته باشد.

۱۵. چه چیزهایى در دست نگارش دارم، و احتمالاً نقلِ بخشى از آنها.

رسیدیم به صفحه آخر (= دهم) دستنویس، بر روى کاغذهاى آ – چار خطدار، که قرارمان با آقاى دهباشى همین بود که حتى‏المقدور نوشته‏هاى قلم رنجه هر یک در حدود ده صفحه دستنویس باشد که به تقریب پنج تا شش صفحه چاپى در بخارا خواهد شد. ملاحظه مى‏فرمایید که نام این سلسله مقالات را مى‏توان گذاشت: یادداشت‏هاى [یک‏] قزوینى [دیگر].

یا از آنجا که مطالب کاملاً کشکولى است و بنده هم با شیخ بهایى، همنام هستم که او هم مشهورترین اثرش کشکول اوست، لذا مى‏توان به تعبیر دیگر نام این مقالات را گذاشت: کجکول شیخ بهاءالدین.

گویا تنها چیزى که کم نداریم، نام است. اما انصافاً غافل نشوید از مدیریت فرهنگى و خط دهى آقاى دهباشى که مهربانانه مرا که سلاحى حتى از قبیل «ناز» – ندارم خلع سلاح کرد و به قول بچه‏هاى امروز: پیچاند و نسخه مرا پیچید. بهتر است در پایان هر بخش، زمان و مکان را هم یاد کنم. تنها تکه و نکته «تاریخى» مقاله‏هاى من، گویا همین است. با درود و بدرود.

تحریر شد در غُرّه ماه آبان سنه ۱۳۸۸ شمسى / موافق با ۴ ذیقعده ۱۴۳۰ ق. در عاصمه طهران، در شهرک غرب، از قراء غربیه؛ در منزل شخصى.